دست یاری به علف دادیم و
ذرت شد
دست یاری به آتش دادیم و
موشک شد
مردد و
محتاط
دست یاری می دهیم
به آدم ها
بعضی آدم ها.
(میروسلاو هولوب)
آن تکه که زیباست
عشق را از خودم بریدم
بیشترش دلتنگیست
آن تکه ی کوچک زیبا را کنار تکه ی کوچک زیبای خودم گذاشتم
دور گذاشتم هر دو را از خودم و
راهی شدم..
هر چه مانده بود زشتی بود
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی
در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی
اینگونه شاید احساساتم نمیرد
**
***This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :*
*"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???.. ......."*
**
***این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده**.
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :*
***وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،**
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای...
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........*
با شکستنت شکستم
عاشقم، عاشق و خستم
پای تو موندم و ساختم
دل به هیچکسی نبستم
نه به عشقت نه به عشقم
قسم دروغ نخوردم
بازی برده رو باختم
به تو باختم و نبردم
وقت گریه هات دلم رو
به شب و شعله کشیدم
حقمو دادی و رفتی
من به هیچی نرسیدم
خیلی سخته دل بریدن
خیلی ساده ست دل شکستن
سخته عاشقونه موندن
دل به هیچکسی نبستن
چه عذابیه که امروز
تو رو دارم و ندارم
موندی تا ابد تو قلبم
اما رفتی از کنارم...
میان سکوتهایم
نه شاید خوابهایم
طرحی مبهم از توست
نمی دانم رویاهایم مرا به خواب می برد
یا خوابهایم مرا به رؤیا
فقط این را می دانم
طعم تلخ خوابهایم را
وحشت کابوسهای شبانه ام را
می چشم تو را در فنجان تلخ قهو ه ام
و می بینم تو را در اعماق این کابوسها
تو دور می شوی از من
از میان سکوتی سرد
از توهمات گاه و بیگاهم
و من در حسرت خوابی آرام
و طرحی روشن از تو
لحظه ها را می شمارم
ای کاش برگردی...
هنوزم تو برزخم.نمی دونم این شب سیاه کی تموم میشه...نمیدونم چقدر دیگه می تونم تجمل کنم.خیلی عجیبه !نفسام به شماره می افته اما قطع نمی شه . فقط عذابم می ده...
به تبسمي برگرد تا بميرم !
لحظه ها را با ديوارها کنار آمدم
و از شماره بيرون زخمهايم را شمردم
با اين همه زيستم
و هرگز نمردم !
رنجي بود ،
که بودنم را روشن نگه ميداشت و نبودنت را مرهم مي گذاشت
هميشه فانوس هايم براي عبورت سبز...
اگر اين همه مقيم نمي شدي !
از همين جا که ابتداي آشتي ست
به تبسمي مي ميرم اگر برگردي !



