نويسنده : سوشیا ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦

چگونه است تمام حرفهای دلم به تو ختم میشود؟
ولی تونیستی
چگونه است که پاهایم جای پای مسیرهای تو را دنبال میکند؟
ولی تو را نمی یابد؟
چگونه است دستهایم لحظه لحظه اسم تو را بر روی کاغذ می نگارد؟
ولی تو نیستی؟
می دانم تمام رویاهایم همچون ریزش برگهای پاییزی بر روی زمین ریختند ورهگذران بدون توجه از روی آنها میگذرند؟
می دانم با تو بودن دیگر ممکن نیست همان گونه که برگها را نمی توان برگرداند؟
دیگر خیلی دیر شده است ساعتها"دقیقه ها و ثانیه ها همه دست به دست هم داده اند تا تو دورتر و دورتر از من باشی!
اکنون سالی میگذرد و من فقط میدانم تو نیستی







نويسنده : سوشیا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢

دست یاری به علف دادیم و

ذرت شد

دست یاری به آتش دادیم و

موشک شد


مردد و

محتاط

دست یاری می دهیم

به آدم ها

بعضی آدم ها.

(میروسلاو هولوب)







 

نويسنده : سوشیا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦


یک تکه از دنیا را از دنیا بریدم

آن تکه که زیباست

عشق را از خودم بریدم

بیشترش دلتنگیست

آن تکه ی کوچک زیبا را کنار تکه ی کوچک زیبای خودم گذاشتم

دور گذاشتم هر دو را از خودم و

راهی شدم..

هر چه مانده بود زشتی بود






 

نويسنده : سوشیا ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی
در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی
اینگونه شاید احساساتم نمیرد








نويسنده : سوشیا ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤

**
***This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :*
*"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???.. ......."*
**


***این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده**.
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :*
***وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،**
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای...
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........*




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سوشیا ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢

با شکستنت شکستم

عاشقم، عاشق و خستم

پای تو موندم و ساختم

دل به هیچکسی نبستم

نه به عشقت نه به عشقم

قسم دروغ نخوردم

بازی برده رو باختم

به تو باختم و نبردم

وقت گریه هات دلم رو

به شب و شعله کشیدم

حقمو دادی و رفتی

من به هیچی نرسیدم

خیلی سخته دل بریدن

خیلی ساده ست دل شکستن

سخته عاشقونه موندن

دل به هیچکسی نبستن

چه عذابیه که امروز

تو رو دارم و ندارم

موندی تا ابد تو قلبم

اما رفتی از کنارم...





کلمات کليدي :رفتی از کنارم



 

نويسنده : سوشیا ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٠

اوج من آن جاست
                ‏ ‏ كه تو آنجا
                         ‏ ‏ به اندازه من
                                   پست باشي ‏ ‏






 

نويسنده : سوشیا ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٤







 

نويسنده : سوشیا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٢

میان سکوتهایم

نه شاید خوابهایم

طرحی مبهم از توست

نمی دانم رویاهایم مرا به خواب می برد

یا خوابهایم مرا به ر‌‌ؤیا

فقط این را می دانم

طعم تلخ خوابهایم را

وحشت کابوسهای شبانه ام را

می چشم تو را در فنجان تلخ قهو ه ام

و می بینم تو را در اعماق این کابوسها

تو دور می شوی از من

از میان سکوتی سرد

از توهمات گاه و بیگاهم

و من در حسرت خوابی آرام

و طرحی روشن از تو

لحظه ها را می شمارم

ای کاش برگردی...







 

نويسنده : سوشیا ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٤

سخت است وقتی زهر می خواهی بنوشی

عکس کسی در استکان افتاده باشد

                                             (سعید شاد)







 

نويسنده : سوشیا ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳

هنوزم تو برزخم.نمی دونم این شب سیاه کی تموم میشه...نمیدونم چقدر دیگه می تونم تجمل کنم.خیلی عجیبه !نفسام به شماره می افته اما قطع نمی شه . فقط عذابم می ده...





 

نويسنده : سوشیا ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠

از همين جا که ابتداي آشتي ست
به تبسمي برگرد تا بميرم !
لحظه ها را با ديوارها کنار آمدم
و از شماره بيرون زخمهايم را شمردم
با اين همه زيستم
و هرگز نمردم !
رنجي بود ،
که بودنم را روشن نگه ميداشت و نبودنت را مرهم مي گذاشت
هميشه فانوس هايم براي عبورت سبز...
اگر اين همه مقيم نمي شدي !
از همين جا که ابتداي آشتي ست
به تبسمي مي ميرم اگر برگردي !